حكيم ابوالقاسم فردوسى
188
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
آنان به پشت گرمى جنگ جويى و بىباكى من به مرز ايران رو نهادهاند اكنون كه من بدين حال افتادم با آنان به نيكى و مدارا رفتار كن تا آسوده خاطر به توران زمين بازگردند . يكى از بزرگان ايران نيز در دژ به بند من است بسيار بار نشان و جاى ترا از او پرسيدم ، مرا آگهى نداد . اگر براستى سخن مىگفت و ترا به من مىنمود سرنوشتم جز اين بود . چنينم نوشته بد اختر به سر * كه من كشته گردم به دست پدر چو برق آمدم رفتم اكنون چو باد * به مينو مگر بينمت باز شاد به هر روى به آن اسير گرفتار در دژ بدين گناه مياشوب و گزند مرسان زبان سهراب پس از گفتن اين كلمات بند آمد و خاموش شد . رستم بر رخش نشست و با دلى پر از درد به لشكرگاه رو نهاد . ايرانيان چون از دور او را ديدند يزدان را ستايش كردند و شاديها نمودند . تهمتن چون به سران سپاه نزديك شد ، و او را خسته و دردمند ، گريبان دريده و سر و روى به خاك آلوده ديدند پرسيدند كه اين حالت از بهر چيست ؟ رستم گفت كه ناشناخته پسرم را به دست خود مجروح و آزرده كردهام . همه با او همدرد شدند و خروش برگرفتند . پيل تن گفت اكنون مرا خرد و هوش و توش رفته است با تورانيان جنگ مجوييد . آنگاه زواره را گفت : پيش هومان برو و به او بگو از امروز سپهدار تركان تويى ، سپاهيانت را به توران زمين باز گردان كه كسى را با شما كارى نيست و چون زواره و هجير نزد رستم بازآمدند ، پيل تن گريبان هجير را گرفت ، او را بر زمين زد و گفت : به ما اين بد از شومى او رسيد * ببايد مر او را سر از تن بريد بزرگان پايمردى كردند و او را از دست تهمتن رهاندند . رستم دگر بار نزد سهراب بازگشت . طوس و گودرز و گستهم و ديگر سران سپاه نيز با او رفتند . شكيب و آرام تهمتن به ديدن پسر در خون فتادهاش دگر باره از دست رفت . دشنه بر گرفت تا سر خود را ببرد . بزرگان